ورونیکا،دختر زیبا رو دوم دبیرستانی بیشترین نمره کلاس را گرفته بود و به فلو دختر روی ویلچر،که کمترین نمره را گرفته بود می خندید.وقت ناهار بود.ورونیکا هم به خاطر زیبارویی و هم به خاطر پولدار بودن دوستان زیادی داشت.در سالن غذا خوری،چشمان آبی اش برق زد.با خود گفت:من اونو تا حالا ندیدم.اون خیلی قشنگه!
ورونیکا به پسر مو قهوه ای خیره شده بود که به نظر شاگرد جدید بود.از یکی از دوستانش پرسید:اون پسر کیه؟
-مایکل رو میگی؟اون شاگرد جدید.پدرش رئیس یه کارخونست.خیلی پولدارن.
ورونیکا با خود گفت:اون خیلی خوشتیپه.حتما باید اونو عاشق خودم بکنم.ما شیک ترین زوج دنیا میشیم.
ورونیکا هر روز نقشه میکشید تا مایکل را شیفته خودش کند.یک روز مایکل به او گفت:لطفا مزاحم من نشو.من خودم یه نفرو دوست دارم.
اعصاب ورونیکا بهم ریخت.با خود گفت:من باید بفهمم مایکل عاشق کی شده تا حقشو بزارم کف دستش.
روز بعد در سالن ناهار خوری،شنید که مایکل به یکی از دوستان مذکرش می گوید:فردا می خوام بعد از ناهار براش دسته گل ببرم.
ورونیکا خوشحال شد.با خود گفت:یعنی میشه اون عاشق من باشه؟یعنی فردا اون به کی گل میده؟
روز بعد دست گلی که مایکل به همراه داشت توجه همه را به خود جلب میکرد.ورونیکا بی صبرانه منتظر زمان به پایان رسیدن ناهار بود.مایکل با دسته گل به طرفش آمد.قند در دل ورونیکا آب شد اما مایکل دسته گل را به فرد دیگری داد.به فلو،دخترک روی ویلچری که همیشه مورد تمسخر قرار میگرفت.