پشت این پنجره که میرس�
تو را میبین�
نشسته ای پشت میز خودمان ( پشتِ ... میزِ ... خودمان ... حواست هست؟؟؟)
سرت را کج کرده ای
لبخند تحویل اعترافات من میدهی ( حالا که فکر میکنم ... شاید هم پوزخند)
من هر روز ... هر روز خدا ... حرف تازهای برایت داشت�
شاید یادت نباشد
تو نمیدانی ( و نخواهی دانست)
فقط خدا میداند
" دوستت دارم " را هر روز با حال دیگری میگفت�
نیستی
نمیدانی
فقط خدا میداند
چطور ... با چه حالی ... "دوستت" داشت�
هیچکس .... نمیداند
تو را
چطور
با چه حالی
"دوستت دارم"