بایـد کسی را پـیدا کن�
که دوسـتـم داشـته بـاشد
آنـقدر کـه یکـی از ایـن شـب هـای لعـنتـــــی
آغـوشش را بـرای مـن
و یک دنیـا خـستگـی ام بگشـاید
هیــچ نـگوید،هیــچ نـپرسد
فقط مـرا در آغـوش بگیـرد
بعـد همـان جا بـمیرم تـا نـبین�
روزهـای آینده را روزهـایی که دروغ مـی گوید!
روزهـایی که دیگر دوستـم نـدارد!
روزهـایی که دیگر مـرا در آغـوش نـمی گیرد!
روزهـایی که عـاشق دیـگری مـی شود!