برادر ای که جان من فدایت
دم آخر بیا ادرک اخایت
بیا تا روی زیبایت ببین�
ببالینم بیا ای نازنین�
در آن ساعت که در خون می تپید�
بسی زخم زبانها می شنید�
که میگفتند کو آن زور بازو
نیاوردم از این غم خم به ابرو
ولی از غربت دل بیقرارم
غریبی تو را طاقت ندارم