م
مِستِر جِفِرسون ۱۳ سال پیش
پیام

یه قاب عکس کنج اطاق�
چندتا شمع با پاکتِ عقاب�
جز تو چیزی نمیاد به یادم!
آخه این جمعِ بدی نمیاد به آدم!
حال داری کمی مرور کنیم با هم؟
پس بیا بذار مرور کنیم با غم!
برگردیم به چند سال قبل
با اینکه ساخته واسه امثال من
زنگ زدی گقتی کافهء قدیمی
دیر کنی کافی نبینیم دقیقه 5
شُل شدم، گفتم "چی شده عشقم؟!"
گقتی "پشت تلفنِ بهتره قافیه نچینیم!
گقتی "زود بیا که کلی کرد دارم"
حرف زدی مثل کولیا با من
یه جورائی به جنون رسوندی تومنو
گقتی "بیا!"، منم رسوندم خودمو!
گرفتی فنجونُ با 2 دستِتو
آروم میکردی پِلکاتُ باز و بسته ...
یادمه به فنجونِت لب نمیزدی و
واسه چند دقیقهاصن هیچی حرف نمیزدی
مِستِر جِفِرسون

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.