دختر جوان پس از یک روز تابستانی گرم بالای پشت بام روی تختش نشست و به چراغ پشت بام خیره شد و پشه ها را دید که دور لامپ میچرخند. لبخندی زد و با خود زمزمه کرد عجب روزگاری شده...
جایی پروانه هایی که یک روز خودشان را به خاطر عشق با اتش شمع میسوزاندند امروز پشه ها وجود دارند که به خاطر گرما دور لامپ میچرخند. ابتدا فقط خندید اما بعد به معنی حرفش فکر کرد. برخاست تکه کاغذ کوچکی را که آن روز جلو پارک از یک پسر جوان گرفته بود و رویش شماره نلفن او نوشته بود را از کیفش دراورد و ان را ریزریز کرد و ... بعد با ارامش خوابید !