ویژه عاشقانه ی :love:
پايیز
اينجا يک عصر پاييزانه...
حس مي کنم آسمان دلش گرفته....
چتر به دست راهيِ حياط مي شوم...
نه بادي مي آيد..نه باراني..
فقط آسمان عجيب دلش گرفته...و بغضش را از ترس حرف و حديث هاي مردم نمي بارد...
مي داني...دل نازک است..از هواشناسي قضاوت هاي ما �
ي ترسد..
همينکه اشک هايش از سردي رابطه يخ ميزند ما پارو به دست پشت بام دل هايمان مي شويم...
من دهنم را مي برم زير گوش چترم ...پِچ پِچَک مي گويم..
"ببار...
همه اش را روي سر من ببار...
به خفه شدن از بغض هاي نترکيده عادت دارم...