"داستانهای باور نکردنی"
من همیشه آدم الافو بیکاری بودم و اصلا ارزش زمانو درک نمیکردم تا اینکه یروز...
اسهال و دلپیچه شدید داشتم اومدم شیرجه بزنم تو دسشویی که با مخ رفتم تو درش آخه پر بود اون ثانیه ها که منتظر بیرون اومدن اون یارو بودم فهمیدم وقت طلا که هیچ دلاره لامصب!
قشنگیش اینجابود که طرف یبس بود و دل نمیکند :|