پسرخاله م براي اولين باربازنش ميرن دريا!خودش ميره توآب زنش كنارآب وايميسته؛خواسته بگه شنابلدم؛به زنش ميگه حواست بهم باشه شناميكنم بهت نزديك ميشم!اولين باركه سرشومياره بالاميپرسه چقدنزديك شدم؛زنش ميگه هيچي؛دوباره تلاش كن!دفه بعدي تاميخواسته بيادبالابپرسه؛زنش براي خوشحال كردنش جوري كه اون نفهمه يكم ميادجلو!پسرخاله م نگاه كه ميكنه فكرميكرده داره شناميكنه وجلو ميادخخخ!اين كارروچندبارتكرارميكنن!
حالاكه توجمع داشت باآب وتاب تعريف ميكرد؛زنش واقعيتوگفت!جمع تركيدن از خنده!حالاپسرخاله ميگه:خودمم تعجب ميكردما؛آخه من ميرفتم جلو ولي کناريام تكون نميخوردن!!
پسرخاله باهوش:(
زن ضايع كنش:)
جمع/_/¤