اولين روزايي بود كه اومده بودم خونه ي بابام.خيلي توخودم بودم ودلم گرفته بود.يه شب مامانم صدام كرد؛گفت:بيااين اتاق بابات كارت داره؛پاشدم رفتم؛روبروي بابام نشستم؛مامانمم كنارم بود؛بابام گفت:انقددپرس نباش؛هراتفاقيم بيفته من حاميتم و...يه دفه مامانم نه گذاشت نه برداشت؛يهوگفت:ببين چه بابايي داري؛اگه باباي منم حاميم بود؛منم طلاق مي گرفتم!!!!
بابام:(
مامانم:)
من:¤
انجمن مردان بي سرپرست:(
باباهاي حامي:(
اولين پستم تو اين بخشه؛شمام "حاميم"باشين لفطا!