واسمون مهمون اومده بود پسرعموی باباموزنوبچش دخترعمه مو شوهروبچش خلاصه منم دیدم اوضاع خوبه اومدم تیریپ دخترای باهنرو خونه دارو برداشتم چایی دم کردم بردم براشون نوبت به شیرینیا که رسیدمن زیر پامونیگانکردم یهو تالاپی افتادم رو خواهرم که خیلی لاغرزودخودمو جمعوجورکردم که بیشترازاین ابروریزی نکنم خواهرم گوشه شالش تودهنش داره گریه میکنه بابام میگه گریه نکن دخترم تقصیر دست وپای شل خواهرت بود ولی به نظرمن تقصیرمادرم بودکه نرفت خودش اینکاراروبکنه