آقا مایه معلم داشتیم .یه بار خر مخمونو گاز گرفت گفتیم بهش واسمون یه خاطره باحال از دوران شیرین (o_0)دبیرستان تعریف کنین .
خداییش خاطرهش بهم حال داد مینویسم شمام حالشو ببرین .
زمان جنگ بود یه روز امتحان فیزیک داشتیم(ما ها با هم : اوووووووووووووووووووووو)خیلیم نخونده بودیم .با بچه ها نشستیم دعا و راز و نیاز که امتحانمون کنسل شه . یه هو زنگ خورد و باید میرفتیم امتحان بدیم که اولین و آخرین بمبی که توی شهرمون تو دوران جنگ خورد ، صاف خورد بغل مدرسه ما .
اصن ما شیفته خلوص نیت دعا هاشون بودیم !