با خانواده پدری نشسته بودیم از تشنگی در حال مرگ بودم پارچ کنارم بود ولی لیوان نبود یه نگاه به اطراف کردم هیشکی حواسش نبود سریع پارچو برداشتم داشتم آب میخوردم متوجه اطراف شدم همه این شکلی شده بودن{0_o}
بابام گف: فقط یه شتر میتونه اینجوری آب بخوره
گذاشتم یه پنج مین بخندن
یذره فک کرد�
گفتم:بابا پدر شتر, شتره نه؟؟؟؟؟؟؟؟
یه سکوته خاصی جمعو فرا گرف!!!!!!