رفتم برای خواهر زادم(گودزیلا 4ساله)و خودم بستنی خریدم واسه اون هایپیرال واسه خودم عروسکی،تاآوردم نشست خورد منم تو آشپز خونه بودم، دیدم سریع بستنیشو خورد منم خورده بودم تموم شده بود داشتم آب میخوردم اومده میگه دایی بیا بستنیتو با هم بخوریم که گفتم خوردم تموم شد دیگه نزاشت جملم تموم بشه شروع کرد به فش دادن:کصافطت،گدا،بدبخت برو گمشو دیگه دوست ندارم...
من:|||||||||
من هنوز موندم ما همسن اینا بودیم دایی میگفت میندازمت تو انباری 1هفته کابوس دایی و انباری میدیدیم...