" شادمانی همه جا پشت در است در گشودن هنر است " یه بار عمم اومده بود خونمون حرف شد از منو درس و مدرسه و این حرفا یهو مامانم برگشت گفت این یابو (با من بود ) که اصلآ درس نمیخونه امسال هر چقد بهش میگم درستو بخون بذار به یه جایی برسی هی هر روز با دوستات نرو بیرون وگرنه اخرش میشی یکی مثل عمه هات گوش نمیکنه عمم هم که همینجوری داشت حرفاشو تایی میکرد به اون قسمتش که رسید یهو همینجوری موند مامانمم فوری تو ادامه ی حرفش گفت که اینقد ساده ان دوستاشون اونارو از درس و مدرسه گرفتن بعد عمم دوباره شروع کرد تایید کردن ولی خدایی خیلی تابلو بود فکر کنم نخواست به روی مامانم بزنه خودشو به اون راه زد