----- (~~~) <هر روز ظهر كته!!> (~~~) -----
چند شب پيش سر پست بودم و از لحاظ روحي خيلي داغون بودم...
مشكلات زندگي بهم غلبه كرده بود...
ديگه عقلم به جايي قد نميداد...
از اين زندگي لعنتي خسته شده بودم...
خشاب اسلحه امو بيرون آوردم و يه گلوله از توش كشيدم بيرون...
با يه بغض خاصي؛ عميقا به گلوله زل زدم...
با خودم گفتم: "اين ديگه آخرين راهه...اين ميتونه همه چيزو تموم كنه...ديگه از اينجور زندگي كردن خسته شدم...اين گلوله ميتونه تمومش كنه..."
در مورد كاري كه ميخواستم انجام بدم؛ ترديد داشتم...
بلاخره تصميمم رو گرفتم...
بايد تمومش ميكردم...
سريع گلوله رو گذاشتم تو خشاب...خشاب رو گذاشتم روي اسلحه...گلنگدن رو كشيدم و اسلحه رو مسلح كردم...
.
بعدش يه تير هوايي زدم؛ روحم شاد شد!! ^_^
آي خنديدم...آي خنديدم...
همه مشكلاتم يادم رفت!