این خاطره واسه خیلی سال پیشه، واسه زمانی که در دوران جاهلیت به سر می برد�
تازه یه هفته ای بود با یکی دوست شده بودم خیره سرم می خاست مخاطب خاصم بشه.تو روزتولدم این مخاطب خاصه جدید بهم زنگ زد که بیا میخام روز تولدت سوپرازت کنم، من حوصله نداشتم ببینمش هی اون اصرارمی کرد که حداقل بیا هدیه تولدتو بهت بدم. هی ازون اصرار از من انکار
آخرش به خودم گفتم به یکی از دوستام اس بدم که با اون برم وتنها نر�
گفتم :شیوا جان(دوستمه) این پسره رضا گیر داده که بیا می خام سوپرایزت کنم واسم هدیه هم گرفته، منم حوصله شو ندارم توبیا باهم بریم یه ساعتی میمونیم ،شامم می خوریم بعدش در میریم.
از شانس بدم اشتباه این اس و به خود مخاطب خاصه فرستاد�
سریع گوشیمو خاموش کردم سیم کارتمم در آوردمش قایمش کردم ،هنوزم که هنوزه اون سیم کارتو می بینم وحشت می کن�
دیگه قیافه منو تو اون لحظه تصور کنید
قیافه اونو زمان خوندن اس
به جان خودم تا حالا همه اس ام اسامو باید سه بار می فرستادم تا یکیش دلیوریش بیاد این هنوز نرفته دلیوریش اومد