یه روز رفتم دم در خونه دوستم که سی دی که بهم داده بود رو پس بدم
دیدم خونه نیس بابابزرگش خونه بود بهش میگم ... من سی دی الناز رو آوردم بدم ... بابابزگش گفت زنگ خرابه کسی نیس بیاد سی دی رو بگیره ...
و ازاونجا که دختر سمجی بودم ...هی ازش خواستم که بیاد و اونم میگفت که پا درد داره اما با اصرار زیاد من اومد 4 طبقه اومد پایین درحالی که من سی دی رو فراموش کرده بودم بیار�
خیلی خجالت کشیدم