یادمه کوچولو بودم مامانم بهم پول داد با یه کیسه که برم سر کوچه تخم مرغ بخرم .منم با افتخارو اقتدار رفتم خریدمو تو راه برگشت همه چیز یادم رفت که تو اون کیسه چیه.واسه خودم با لی لی میومدمو کیسه رو میکوبوندم به درو دیوارو تیر چراغ برقو خلاصه یه داستانی.اومدم خونه هم کیسه و انداختم رو پله هاو داشتم میرفتم که مامانم اومد.
در کیسه هاو وا کرد.تخم مرغا که تو اون لحظه پوسته و سفیده و زرده با هم چنان مخلوط شده بودن که نمیشد فهمید چیه رو دید.از تو خونه تا هفت تا کوچه دیگه افتاد دنبالم.جاتون خالی کلی فحشو کتک.
حالا اینا مهم نیس هیفده سال از اون جریان میگذره مامانم جلو هر کی میزنه تو سرم تخم مرغ خریدن بلد نیسی.
بهم القا شده ها.تخم مرغ میگیرم دستم احساس میکنم بمب هسته ای دستمه.الان بیفته میرم هوا