من و خواهرم نشستیم رو مبل مامانم بینمون نشسته بود ، میگفتیم میخندیدیم ... بابا تک و تنها جلو TVداش اخبار نیگا میکرد .
مامان رو به من ، آخی .. قربونش برم . نیگا بابات تنهاس ، پسر نداره که باهاش حرف بزنه ..
بعد رو به بابام : الان خیلی ناراحتی که دخترا پیش مَنن داریم حرف میزنیم و میخندیم بعد تو تنهایی نه ؟؟!
بابا : نه .. !! مگه من تا به امروز همچین حرفی زدم . (:
مامان : من میدونم تو دلت پسر میخواست .. (:
بابا : خانم ، من دو تا دختر دارم با هیچیَم عوضشون نمیکنم ، پسرم نمیخوام .. تاحالا بهش فکرم نکردم..
مامان : تواصن شکر میخوری که پسر بخوای ، مگه دختر چشه ... برکت خونس ، غمخوار پدر و مادرشه ... ممیدونی چیه تو حسودی میکنی دخترات مامانین ..
بابا :حالت خوبه خانوم ؟؟؟!! من کی همچین حرفی زدم !!): من و حسودی !!!؟؟؟
مامی : نه بیا همچین حرفیم بزن ...
بابا O_o
بعد با صدا اروم به من میگه ، میخواستم امتحانش کنم ببینم چی میگه ، خوشم اومد از این امتحان سربلند بیرون اومد ... (((::
اخه مامان جان چرا اذیت میکنی بابامونو... مامان خانومه که من دارم (: