خواب بودم خواهرزاده های دیوونم اومدن خونمون بیدار شدم باز خودمو زدم به خواب!
یکیشون:دایی؟دایی؟ (با دستم داره تکونم میده و من هم چنان لالا)
اون یکی: پرنیـان ولش کن... به مامانت میگما؟ گناه داره خستس!
پرنیـان: منم به خاله میگم بهم گفتـی دوسم داری! خـاله! بیا ببین مـانی رو!
مـانی: خُبه خُبه! آخه اگه دایی مُرده باشه خونش گردنه من و تو میوفته! واسه تو میگم!
به زور خودمو کنترل کرده بودم! می بینم پرنیـان زده زیره گریه: که مامان بزرگ؟ مامان؟ خاله؟ دایی مُرده!
حالا اینام با توسل به ائمه اطهار و جیغ و داد اومدن تو! منم یهو پاشدم که چیزی نیست!
مامانم:خاک بر سرت چرا این بچه ها رو میترسونی؟
من: بابا این مانی شولوغش کرده !
پرنیـان: گردنه مانی ننداز دایی! خودت مُرده بودی! مـانی جون بیا بریم اصلن!
من:|
مامانم:پسر چرا نفوسٍ بد میزنی ؟ آتیش به جون گرفته! اینا چیه گفتی؟
خواهرام: وای به حالت اگه اینا شب بد خواب بشن!
فک وفامیله کلا من دارم؟ پسره 5سالشه...دختره 6!