h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

غروب پائیز, پسرک و صدای شالاپ شالاپ قدمهاش روی برگای خشک و خیس که آخرین چشمک های خورشید رو میبینن
آسمون قرمزه انگار بغضی داره که نمیخواد بشکنه ولی داره میباره بین ماه و خورشید حیرونه تا حالا شده با گریه بغضتو نگه داری؟
پسرک تنهاست مث آسمون که انگار هیچ جفتی براش خلق نشده,نگاهش به برگای زرد و خشکیه که رو زمینن و بارون سعی داره با وجودش بهشون جون تازه بده ولی حیف نمیتونه
پسرک اشک های آسمونو دنبال میکنه سرشو میاره بالا چشماش می افتن به پنجره آپارتمانی که با چراغ زرد رنگش به آدم میگه این خونه گرمه هم با حرارات هم با محبت هم با با های دیگه ای که توئه سردو تنها نداری
آه میکشه و تا گم شدن بخار نفسش تو هوا همون چند لحظه فقط تو خیالش اون خونه رو تجسمو تجربه میکنه ,میدونی چیه شاید اون خونه اونجوری که پسرک فکر میکنه نباشه ولی باید بشه اگه نیست اگه اهالیش میدونستن چیزی که دارن چقدر ارزش داره پسرک که تا الان خالی بود پر میشه از آه و آرزو خورشید دیگه رفته و ماه داره ناز میکنه واسه اهل زمین ولی فردا خورشید دوباره میتابه تازه و روشن
فردا هست پس امیدم هست
پسرک تنها:خدایا شکرت از این همه نعمت
ヅ هویج シ

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.