مادربزگم خیلی حالش گرفته بودم اومدم معرفت بذارم...رفتم جلوش انقد خودمو کج و کوله کردم براش تا بالآخره خندید و از اون حس اومد بیرون. همینجوری که داشت میخندید گفت:خدا بگم چیکارت کنه صادق، تو از همون بچگیت دلقک و جِلف بودی حالا برو گم شو دیگه کار دارم.....
آخه شمابگید حقش نیست من دست بندازم این دهنِ منِ جِر بدم؟؟؟؟؟