هميشه فانتزيم اين بود كه مشهوربشم و براى رسيدن بهش همه كارى كردم:دى
و اما داستان مشهورشدن من
بچگيام دوس داشتم يه جنگجو باشم بخاطرهمين رفتم كاراته كارشد�
بعدازبچگيام ميخواستم بازيگر شم رفتم تئاتركار كردم
بعدازبعد از بچگيام خواستم دانشمند بشم رفتم رشته رياضى،كلاس نانو و هزارتا بدبختى ديگه
بعدش تصميم گرفتم شاعر بشم:دى
الان من شاعرم شعر ميگم ولى نميخوام كتاب چاپ كنم تا گمنام بمونم
عجب آدم ذهن درگيريم من
راستى هنوز مشهورنشدم خيلى سخته لامصب
(مهشيد)