برادر زادم امروز تعریف می کرد:بچه ها با معلم دعوا کرده بودن چون گفته بود برین کچل کنین بیاین مدرسه.اینام کچل نکردن.معلم یه کتک مفصل زدشون.بچه ها عصبانی شدن.یکی شون رفته به مدیر گفته.معلم گفته موهامون رو باید کچل کنیم و بلد نیست درس بده و کلی عقبیمو و ...
وقتی اون یه نفر وارد کلاس شد بچه ها کلی تعریفشو کردن و...
بعد بچه ها قرار گذاشتن وقتی معلم اومد هیچ کس از جاش بلند نشه و همه اون طرفو نگاه کنن.آقای معلم اومده این برادر زاده من مبصر نیست ولی گفت برپا.بچه ها اینهو موشک پریدن هوا.
برادر زادم از خنده داشت غش می کرد.معلمم می خواست بپرسه چی شده ولی برادر زادم از شدت خنده نمی تونست حرف بزنه.
قیافه من پس از شنیدن این داستان
%_#
قیافه برادر زادم:
:))))))))
معلم#_@
بچه ها ***