(والا من موندم اینو تو اس ام اس زیبا بذارم یا فک و فامیل!)
به بابام میگم یه خاطره خوش از جبهه تعریف کن بنویسم بچه های مردم بخونن حال کنن.
میگه دو تا از بچه ها زخمی شدن گذاشتیم تو ماشین بیاریم بهداری پشت خط. شب بود. رسیدیم دیدیدم فقط یه نفر عقب ماشینه. اون یکی وسط راه افتاده بود. خخخخخ
من: خنده داره؟ شهید شد؟
بابام: نه بابا چند نفرو فرستادیم پیداش کردن (:
مامانم میگه: اونو بگو که 15 روز مریض بودی زیر درخت نخل خوابیدی. پشه ها حمله میکردن بهت. دستکش نخی بلند میپوشیدی میخوابیدی!
من: مامان جان، خاطره ی قشنگ میخوام.
بابام: بارون خمپاره بارید. وجب به وجب رو داشتن میزدن. صدای انفجار اومد. فقط شنیدم یکی گفت فرهاد(بابام) مُرد. چشممو باز کردم دیدم گوشت و خون بچه ها پاشیده به تنم. حمزه پودر شده بود. رضا شکمش پاره شد روده هاش در اومد... من هیچیم نشد.
من: 0_0
بابام: بعدش دو هفته بهم مرخصی دادن. (((:
(میخنده ولی همیشه دو تا قطره اشک تو چشماش هست وقتی از جنگ میگه...)