D
Dokhtar Shomaali ۱۳ سال پیش
جوک

(والا من موندم اینو تو اس ام اس زیبا بذارم یا فک و فامیل!)
به بابام میگم یه خاطره خوش از جبهه تعریف کن بنویسم بچه های مردم بخونن حال کنن.
میگه دو تا از بچه ها زخمی شدن گذاشتیم تو ماشین بیاریم بهداری پشت خط. شب بود. رسیدیم دیدیدم فقط یه نفر عقب ماشینه. اون یکی وسط راه افتاده بود. خخخخخ
من: خنده داره؟ شهید شد؟
بابام: نه بابا چند نفرو فرستادیم پیداش کردن (:
مامانم میگه: اونو بگو که 15 روز مریض بودی زیر درخت نخل خوابیدی. پشه ها حمله میکردن بهت. دستکش نخی بلند میپوشیدی میخوابیدی!
من: مامان جان، خاطره ی قشنگ میخوام.
بابام: بارون خمپاره بارید. وجب به وجب رو داشتن میزدن. صدای انفجار اومد. فقط شنیدم یکی گفت فرهاد(بابام) مُرد. چشممو باز کردم دیدم گوشت و خون بچه ها پاشیده به تنم. حمزه پودر شده بود. رضا شکمش پاره شد روده هاش در اومد... من هیچیم نشد.
من: 0_0
بابام: بعدش دو هفته بهم مرخصی دادن. (((:
(میخنده ولی همیشه دو تا قطره اشک تو چشماش هست وقتی از جنگ میگه...)

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۵ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.