بابایه حواس جمه ما داریم عایا ؟؟
مقدمه : کلیپ های طنز چهار جوک تو حلقم اگه دروغ بگم !
ساعت 8
بابا : بیکااااااااااااار !!
من : بله بابا جوووون ؟؟؟
بابا : لباسشویی رو روشن کردمااااا .
من : مرسی بابا . رو چند دقیقه گذاشتین کار کنه بابا ؟؟
بابا : حواسم نبود سه ساعت و ربع گذاشتم !! چجوری باید کمش کنم ؟
من : 0_ه جاااااااااااااانم ؟ ؟ چقدر ؟؟ حالا که روشن شده نمیشه کاریش کرد !!
ساعت 8.5
من : بابا لباس های من که این جا هستن . نریختیشون تو لباس شویی ؟
بابا : لباس های توروووو ؟ خب حتما نریختم دیگه !!
این منم در حال گاز گرفتن کمد لباس ها :()
ساعت 9
بابا : پسرررررررم بیکااااااار !!
من : بعععععله بابایی ؟
بابا : چرا لباس ها کف نکردن ؟
من :I Don’t Know Dad
بابا : خفههه شو . آیدونت نو خودتی و بوووووووووووووق !
من : بابا فحش ندادم که !!
بابا : ساکت شو ...... آآآهاااان فهمیدم !!! فراموش کردم توش پودر بریزم !! واس همین کف نکرده!!! حالا نمیشه نگهش داشت توش پودر بریزیم ؟
من : نه بابا جون
بابا : پودر نیس توش و نمیشه نگهش داشت . پس چطوره کلا لباسشویی رو از برق بکشیم ؟!
من : نسوزه یه وقت ؟
بابا : نه نترس نمیسوزه!
بعدش بابام رفتم پریز رو کشید . پریز جرقه زد یه بوی خفنی هم داد!!
بابا : فکر کنم لباسشویی سوخت !
*نکته ای از زبان مرحوم بابابرقی : عزیزان من وقتی وسیله الکتریکی در حال کارکردن هست پریزش رو بکشید میسوزه*
بابا : خاک تو سرت !! ما هم بچه بزرگ کردیم !
من : به من چه بابا خودتون پریز رو کشیدید!
و در حمان لحظه مادر مهربان وارد شد . مامان : این بوی سوختگی چیه ؟
بابا : از این شازده پسرت بپرس . اول ماشین لباسشویی رو 3.15 ساعت گذاشت حتا توش پودر نریخت تازه لباس های منم ننداخته توش و بعدش هم پریزش رو کشید و ماشین لباسشویی هم به دیار باقی شتافت !
من : 0_ه 0_ه ( در حال فکر کردن به این که من واقعا سر راهیم ؟! )
مامان مهربان :بیکار تا یه هفته حق نداری بری چهار جوک
هیچی دیگه تا هفته دیگه خداحافظ !!