چند روز پيش ديدم يكي از دوستام خيلي تو خودشه؛ رفتم بهش گفتم: "سلام فلاني؛ انگار ناراحتي؟! چي شده؟"
اون: "يه مشكلي دارم ولي روم نميشه بگم"
من با حالت خنده: "نكنه عاشق شدي الاغ...؟"
اون در حالي كه داره توالت رو نشون ميده: "نه بابا؛ مشكل من با اونجاست!"
من: "خب از اول بگو ديگه؛ دواي دردت پيشه منه...دنبالم بيا تا يه قرص بهت بدم؛ بخوري مشكلت حله"
.
عاقا ما قرص ضد يبوست به طرف داديم؛ اونم خيلي شيك و مجلسي ازم تشكر كرد و رفت...
.
فرداي اون روز:
من خطاب به يكي ديگه از دوستام: "هي محمد...تو فلاني رو نديدي؟...چن وقتيه خبري ازش نيست!!!"
محمد: "اون بنده خدا از ديروز تا حالا بدجور اسهال گرفته و همش تو دستشويي نشسته؛ بدبخت هرچي هم قرص ميخوره فايده اي نداره...!"
من در حالي كه دارم زمين رو گاز ميزنم: "فلاني اسهال داشته؟...من فكر كردم يبوست داره!!"
(خو تقصير من چيه؟ خودش درست توضيح نداد)