1 گودزیلا داریم 8 ساله، داشتم موهاشو میبافتم و داییش کنارم نشسته بود داشت با گل سره گودزیلا ور میرفت، برگشته میگه دایی نکن اون ماله عردسیمه
مامانش برگشت گفت : منظورش ایته که عروسی رفتنی اونو میزنه سرش
خیلی جدی برگشته به مامانش به حالت قهر میگه : مامان خانوم بالاخره که چی ، بالاخره که باید ازدواج کن�
من که از اون موقع دنبال افقم پیداش نمکنم کع توش خودمو تیکه تیکه کن�
به خدا گودزیلا کمشونه