(قسمت اول)
يكي از فانتزي هام اينه كه يه روز صبح از خواب پاشم و ببينم برگشتم به 200 سال پيش؛ وسط غرب وحشي. بعدش برم تو يه چايي خونه كه يه قليون بكشم. بعدش اونجا با يه آدم گردن كلفت سيبيل تا بنا گوش دعوام بشه و طرف منو به دوئل دعوت كنه. خلاصه ساعت 12 ظهر بريم ميدون اصلي شهر و رو به روي هم وايسيم كه يهو يارو برگرده و بهم بگه: "هي بچه؛ هنوزم وقت داري عقب نشيني كني"
منم يهو برم تو فاز آهنگ و بهش بگم:
"فكر نميكنم به عقب نشيني/فكر نكنم بتوني منو هدف بگيري
چون هفت تير GLX وصله به بدنم/كسايي كه بدخوان صاف لاي كفنن
حركت منو ميبيني؛ ديدني تو نور/آرزوي مثل من بودنو ميبري تو گور"
بعدش بهش بگم: "ميخوام قبل از اينكه بميري اسمتو بدونم"
اونم بگه: ...
ادامه دارد...