اي بسوزه پدر عاشقي...!!
عاقا دو سه روز پيش يه مرخصي دو ساعته گرفتم و رفتم شهر يه دوري بزنم. همينجور كه داشتم تو خيابون قدم ميزدم ديدم يه دختره جلوم وايساده عين پنجه آفتاب...
خوشكل؛ خوش لباس؛ با كلاس
تو دلم به مادرم گفتم: "مامان كجايي كه عروس آينده ات رو پيدا كردم"
يهو روح خبيث خورزو خان اومد گفت: "تو هنوز جووني...چرا ميخواي با ازدواج خودتو بدبخت كني؟...اين همون مخاطب خاصيه كه دنبالش بودي"
يهو ضمير نا خود آگاهم گفت: "ببين چطور نگاه ميكنه..."
بعدش كودك درونم اومد يه چيزي بگه كه من سريع بهش گفتم: "تو يكي خفه شو...تو هنوز به سن قانوني نرسيدي!"
بعدش وجدانم گفت: "بيخيال بابا؛ تو يه سربازي...بايد مدافع ناموس مردم باشي؛ نه خودت بري چشم چروني!"
منم يكمي فكر كردم ديدم لامصب درست ميگه و بيخيال طرف شدم و به راهم ادامه دادم كه يهو دختره گفت: "سلام"
منم بي اختيار برگشتم و با عشوه گفتم: "سلللاااامم" كه يهو ديدم گوشي تو دستشه و داره با موبايل صحبت ميكنه!!!
يني تو اون لحظه آرزو داشتم زمين دهن باز كنه و منو بكشه تو خودش ... البته چون ميدونستم زمين بي معرفت تر از اين حرفاست راه افق رو در پيش گرفتم!!!