"خودكشي شيرين"
حجي در كودكي شاگرد خياطي بود. روزي استادش كاسه عسل به دكان برد ، خواست كه به كاري رود .
حجي را گفت: درين كاسه زهر است، نخوردي كه هلاك شوي. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، حجي وصله جامه به صراف داد و تكه ناني گرفت و با آن تمام عسل بخورد.
استاد بازآمد، وصله طلبيد، حجي گفت: مرا مزن تا راست بگويم. حالي كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسيدم كه بيايي و مرا بزني. گفتم زهر بخورم تا تو بيايي من مرده باشم.
آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقي تو داني !!