تا حالا شده تو يه موقعيتي گير كنيد كه نه راه پس داشته باشيد نه راه پيش؟
عاقا اينجايي كه من خدمت ميكنم آب جيره بنديه و هر سرباز فقط ميتونه هفته اي يك بار بره حموم؛ منم كه اگر هفته اي سه بار حموم نرم ميميرم (چيكار كنم ديگه؛بچه شهرم و پاستوريزه!) پس رفتم دنبال راه چاره. بعد از كلي فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كه ساعت 3 شب كه همه خواب هستند پاشم برم حموم. ساعت 3 شد و من مثل نينجا ها يواشكي پريدم تو حموم؛ از اونجايي كه هوا سرد بود (اين خاطره براي زمستونه) آب داغ رو باز كردم و رفتم زيرش؛ بعد آب رو بستم و شروع كردم به شامپو زدن؛ چند دقيقه كه گذشت ديدم دارم يخ ميزنم (آخه حموم تو حياط بود) پس آب داغ رو باز كردم و رفتم زيرش كه يهو احساسي بهم دست داد كه وقتي هيتلر آدم ها رو زنده زنده مي انداخت تو كوره و ازشون واكس درست ميكرد بهشون دست ميداد!
يني تا مغز استخونم سوخت؛ عاقا چشمتون روز بد نبينه...تازه متوجه شدم كه شير آب سرد هم خرابه!
و اين يكي از موقعيت هايي بود كه آدم نه راه پيش داره نه راه پس!
البته من شخصا بين "يخ زدن و مردن" با "سوختن و مردن" اولي رو انتخاب ميكنم؛ چه بسا روزي جسد موميايي شده منو هم مثل جسد اون ماموتي كه تو آلاسكا کشف شد؛ سالم پيدا كنند!