شاید الان که اینو می خونین من زنده نباشم.
صبح زود (ساعت 10) از خواب بیدار شدم. هر چی گشتم دیدم بابام نیست. برگشتم تو اتاقم از پنجره به ته حیاط خیره شدم به سختی می تونستم دو تا نقطه کوچولو رو ببینم. از تلسکوپم استفاده کردم تا بهتر ببینم. بله... دیدم بابام داره از عمو ترقه فروش ترقه می خره (الان فهمیدین حیاطمون اونقد بزرگه که ادمای تهِ حیاط انذازه نقطه دیده می شن) تا ابِ دهنو قورت دادم و دوباره به ته حیاط خیره شدم. یک نقطه دیدم که به سرعت در حال بزرگ شدن بود.(یعنی اینکه بابایی با سرعت نزدیک می شود)
بابایی: هوراااا ترقه خریدم سینا تو ترقه هات کو؟
من: من به D$D$D قول دادم دست به ترقه نزنم.
بابایی: بهونه نیار بگو پول ندارم بگو می ترسم. ههه ههه ههه ههه.
برگشتم تو اتاقم و دوبار از پنجره به ته حیاط خیره شدم. دو تا نقطه دیدم که به سرعت در حال بزرگ شدن بودن. مامانم و خواهرم بودن. جیغ جیغ زنان اومدن تو خونه. منم از اتاقم پریدم بیرون.
مامانم: سینا دو تا ترقه ناز گرفتم هم وزن بابات!!!!
خواهرم: بریم زود تر میخام ترقه بازی کنم. سینا ترقه های تو کوش؟
من: من به D$D$D قول دادم دست به ترقه نزنم.
مامانم: پولشو نداری یا می ترسی؟
بابام: بریم. زود باشین
من اشک ریزان: من نمیام شما ها خطر ناکین میخاین منو بوخورین!!!
بابام با داد: مـــیــــگـــمـــــــ پاشو بریم. مگه دوست نداشتی اتیش بگیری و تو تیلیویزیون نشونت بدن و معروف شی؟!
من: :ا ... باشه فقط 10 دقیقه بهم وقت بدین.
رفتم تو اتاقم تا این ماجرا رو واستون بنویسم.
شاید الان که اینو می خونین من زنده نباشم. نمی دونم با این همه مهمات می خان برن امریکا رو تسخیر کنن یا منو به کشتن بدن. اخه 10 صبح ترقه بازی؟؟؟