رسیدم دره خونه دیدم مامانم با قیافه اسبی اومد بیرون درم محکم زد بهم گفتم: چ خشششششن بابا زلزله 8 ریشترم انقدر شدت نداره. گفت برو بابا همین تو یکی رو کم داشتم و پیاده رفت منم دوییدم دنبالش خلاصه رفت نشست تو پارک (همون فضای سبز محله)منم نشستم چند دقیقه بعد دستمو انداختم دور گردنش یبارم لپشو بوس کردم یهو دیدم یکی از پشت زد رو شونم برگشتم دیدم یه اخوی با لباس پلیس پشت سرمه. اون:سلام اخوی. من: جانم اخوی. اون: نسبتتون؟ من:نسبتم چی؟؟؟ اتفاقی براش افتاده(تازه با کلی خنده)اون:مزه نریز با این خانوم چ نسبتی داری ؟ یه خواهرم اومد به مامان گفت پاشو بیا اینجا من:بخدا مامانمه .خواهر پلیسه:مادر خوب موندن یا کلا شوخ طبعیتون بالاست؟ دست مامانمو گرفت ببره گفتم کجا
می بریش؟(بلند بلند م یخندیدم دیگه)اخوی هم بمن گفت بیا دنبال من رفتیم بالا مامانمو نشوند تو سمند گشت امنیت میگم ااااااااا مامان تو یچیزی بگو دارن جدی جدی می برنمون. به اخوی گفتم : اخوی بقرآن مامانمه خوب اختلاف سنیمون همش 12 ساله بیخیال شو خونمونم همین بالاست اصلا بذار زنگ بزنم بابام بیاد
به مامانم می گه چ نسبتی دارین خانوم روشو برمیگردونه و می خنده خب اخوی هم شک کرده بنده خدا
گفتم من چ گناهی کردم مامانم جوونه .اخوی گفت دستتو انداختی دور گردنش نشستی فکر کردی تگزاسه از این چیزا زیاد دیدم بریم منکرات معلوم میشه گفت اصلا کارت شناساییتو بده یادم افتاد همه مدارکم تو ماشینه مامانم شناسنامشو داد دیدن متاهله اسم یه بچه هم تو شناسنامشه اخوی گفت می دونی مجازاتش چیه؟ (اینجا دیگه واقعا ترسیده بودم)خلاصه کلی التماسش کردم گذاشت زنگ بزنم بابام اومد شناسنامه آورد و گفت که من بچشون�
بعد خواهر پلیسه گفت ماشالا اصلا بهتون نمیاد ازدواج کرده باشین اونوخت بچه این سنی داری؟
منم محکم زدم تو درخت گفتم ماشاااااااااالا کلی معذرت خواهی کردنو رفتن منم گفتم قربونتو برم اخوی کارت درسته بعد مامان خانوم اومده توخونه می گه خره می ذاشتی ببرنمون ببینم فضای زندان چیطوریه
اینم مامانه حادثه جوئه که من دارم؟؟؟