من الان سرباز هستم.ديروز يه برنامه غذايي جالب داشتيم...
صبحانه: عدسي
ناهار: خورشت قيمه (با كلي نخود)
شام: خوراك لوبيا
امروز صبح ديدم يكي از دوستام رو پاهاش خم شده؛ انگار حالش خوب نيست
رفتم بهش گفتم: "عليرضا؟...چته؟...حالت خوبه؟"
گفت: "آره...فقط به من دست نزن!"
گفتم: "چرا؟...مگه چت شده؟..."
گفت: "هيچي..."
گفتم: "بابا...رنگت سرخ سرخ شده!" و رفتم جلوتر دست گذاشتم رو شونه هاش و بلندش كردم كه . . . . . . . چشمتون روز بد نبينه؛ يه صدايي مثل صداي سقوط هواپيما تو محوطه پيچيد و يه بويي شبيه بوي بادام تلخ فضا را عطراگين كرد!!
.
و آنجا بود كه دريافتم آموزش هاي "مقابله با عوامل ش.م.ه" كه در دوران آموزشي به ما مي دادند چقدر ميتواند مفيد باشد و چقدر بدرد زندگي انسان ميخورد!!