مایه نون خشکی داشتیم هرسال اسفند میمومد سرکوچمون التماس میکرد ازش آجیل بخریم.
دیروز صبح دیدمش پرایدشو سر کوچه مون پارک دوبل کرد گوشیشو راحت از تو جیبش درآورد و به منشیش زنگید و گفت:
هیجکی رو بدون کارت ویزیت تحویل نگیرین!
اومدم بش سلام کنم یه لبخند ژکوند تحویلم داد دماغشو گرفت بالا داشت میرفت تو افق که یهو پاش رفت رو پوست موز با کله افتاد تو گاری، پسته هاشم از تو جیبش ریخت بیرون و پخش زمین شد.
و اونوخت من یه چشمک زدم بش و سوار هوندای خودم شدم و با افتخار رفتم تو افق...