یه لیتر روغن داغ تو حلقم اگه دروغ بگ�
دیشب ساعت 10رفتم خونه، ابوی خواب تشریف داشتن منه بدبختم که از 5 شنبه صبح تا دیشب هیچی نخورده بودم
بقول مامانم داشتم مثل جوجه می لرزیدم واقعا دیگه نمی تونستم روپا واستم
به مامان گفتم شام چی داریم گفت غذای ظهر مونده بود منو بابات خوردیم دیگه هیچی نیست.
افکار من: خسته نباشین واقعا
رفتم دره یخچالو باز کردم شانسی یدونه تخم مرغ بود گفتم این هیکلو یدونه تخم مرغ؟؟؟ (ناشکری کردم دیگه)
خلاصه رفتم نمک پاشو برداشتم (دقیقا شکل تخم مرغ بود)
ادامه ماجرا : بشقابو گذاشتم روغن ریختم سوت میزدم و انتظار می کشیدم روغن داغ شه تخم مرغو بردم بالا بزنم رو لبه گاز تا ترک بخوره بتونم بریزم تو بشقاب دستمو بردم بالا محکم زدم لب گاز
بععععععععععععععععله دیدم نمک پاش خورد شد وسط گاز (گفتم که خععلی شبیه تخم مرغ بود)
شروع کردم تند تند جمعش کنم دیدم دود بلند شده فهمیدم روغن سوخت
بشقابو با دستم برداشتم داغ بود ولش کردم افتاد زمین روغنشم ریخت به شلوارمو روی پا�
در همین حین تخم مرغ نفله شد وسط آشپزخونه
سرو صدایی شد که بیا و ببین
ابوی بنده هم از خواب پاشده اول یه سیلی محکم مهمونم کرد که اینوقت شب وقت خونه اومدنه ؟؟؟
ابوی فرمودند: عرضه غذا پختن نداری زود بیا تا به غذای خونه برسی
مامانم گفت خب حالا بذار ببینم چش شده
بابام گفت لازم نکرده دستشو گرفت برد
من موندمو یه گاز روشن و دست و پای سوخته و از همه مهمتر یه شیکم گرسنه :'( :'( :'(:'(:'(:'(:'(:'(:'(:'(:'(
فک و فامیله بی رحمی داریما؟؟