پای 4جوک بودم یهو خواهرم آجیر خطرشو کشید:
چرا نمیذاری با «دامبیوتر» بازی کنم؟
منم موندم تو چشاش نگاه کردم و تمام معصومیت درونم رو ریختم بیرون و با صدای آلن دولن گفتم:
آیدا... اگه نذاری جوک هام رو بخونم... روحیم خش بر میداره... اعصابم خط خطی میشه... درس و مشق و ول میکنم و قید زندگی کردن رو میزنم و میرم خودمو از برج میلاد پرت می کنم زیر...
طفلی آیدا وحشت زده شد تا آخر شب رفته بود کز کرده بود گوشه اتاق و منو می پایید!!!