با خونواده رفته بودیم شمال تو راه جاده چالوس بودیم صبح بود رفتیم تو تونل کندوان بابام یهو داد زد مهدی چرا من هیچ جارو نمیبینم چرا چراغهای ماشین سوخته روشن نمیشه گفتم بابا چراغها روشنه چرا دروغ میگی تو توهممم زدی گفت مگه من با تو شوخی دارم؟!؟!!؟!؟
بعد یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم دیدم بعععععله عینک دودی زده که همه جا رو تاریک میبینه؟؟!؟!؟!!؟
بعدش؟؟؟؟؟؟
بعدش هممون دلمون میخواست هوش بابامو
ب.....ج.....و......ی.....م ؟!؟؟!؟!
بابای جو بده اس داریم؟؟؟؟