ديدم مامان تو آشپزخونه تشريف نداره منم دلو زدم به دريا رفتمم يكم اين مايه ماكاروني رو ناخونك زدم يه دفه خواهرم عين عجل معلق جلوم ظاهر شد يه نگاه نافذ بهم انداخت و با نهايت آرامش گفت:
واقعععععا كه... ازت انتظار نداشت�
عاخخخخخخخخخخ!
حرفش خيلي تاثير گذار بود هيچ ديگه منم داشتم منقلب ميشدم كه يهو كروكديل دهنشو يه متر باز كرد گفت:
مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!
بيا ببين امين چي كار كرد...
الان يه ساعتي هست كه كفگير به دست دارم دنبالش مي گردم فقط دعا كنيد وقتي ديدمش بتونم خودمو كنترل كنم