کلاس اول ابتدایی بودم یه مدیر داشتیم همه ازش میترسیدن هم جذبه داشت هم خیلی قدش بلند بود یه بار که زنگو زدن من داشتم آب میخوردم دم آبخوری دیگه هول شدم بدو بدو رفتم سر صف بچه ها که نظم گرفتن دیدم کیفم نیست، دم آبخوری جاش گذاشته بودم با ترس ولرز رفتم اجازه گرفتم برم بیارمش همچین که دوقدم از مدیر دور شدم دیدم دارم رو هوا راه میرم نگو نامرد یه لگد بهم زده بود یکی دومتریو رو هوا رفت�
نامرد عجب لگدی زد