اقا رفتم خونه خالم دیدم هیچ کس خونه نیس بجزپسر خالم که داره توپ بازی میکنه بهم گفت علی بیا ببینم چندتا رو پای میری منم جوگیر شدم گفتم توپو بده گفت من تا تو اتاقم میرم شروع کردم روپای تا اون بیاد یهو خالم اومدپسرخالمم اومد پایین گفت علی صدای شکستنی اومدچی شکستی منم حول شدم گفتم هیچی خالم چپ نگام کردگفتم بجون خاله کاری نکردم پسرخاله کثافط من رفت پشت مبل یه مجسمه شکسته اورد دیگه هیچی خودمم باورم شد که شکستمش بعد فهمیدم خودش شکستش
خدا اینا عجب هوشی دارن ده هشتادیا شما دیگه کی هستین