<p>
شبٍ عیدٍ غدیــــــر رفته بودیم خونه مامان بزرگ اینا, این پسردایی بنده داش با دوس دخترش حرف میزد, بحثشون سرٍ این بودش که ما پسرا آزاد گذاشتنمون با هرکی میخایم دوس میشیم دختــرایٍ گلُ محدود کردن! صداش رو اسپیکـــر بود یهــویی مامان بزرگم اومد تو حیاط گوشی رو از پسرداییم گرف!
مامان بزرگم: کی گفته خانومم؟؟ من پدرٍ همچین پسرایی رو در میارم! بعد رو به پسرداییم آروم داره میگه: آرتین گریه کن فک کنه کتکت زدم! یعـــــــــنی به جونٍ خودم پاره شدیم از خنده! دوس دخترش از اونور غش کرد انقد خندید!!!!!!!!!!
مامان به جونٍ بابا من جونم واسشون در میره بخدا منظوری ندارم میذارم تو 4جک!
بچه ها مامانم شاید دیگه نذاره پست بذارم!
حمایت کنید منو!!!</p>