ر
روشا:) ۶ سال پیش
جوک

خب بحث سمپاد یه مدت داغ بود بزارین منم یه خاطره تعریف کنم از روزای اول مدرسه *-*
یه هفته مونده بود به مهر ولی ما یه چنتا کلاس داشتیمو هنو شروع نشده یه اردو درون مدرسه ای داشتیم بعد من بغیر از مهسا ) اطا( هیچکیو نمیشناختم:(
قرار شد مهسا ) اطا( گیتار بیاره با هم بترکونیم خلاصه که ما شروع کردیم گیتار زدنو اینا حالا اطا هم با ته چهره استاد قمیشی و صدای معین داره اهنگ میخونه همه توجه شون به ما جلب شده بعد من یهو جوگیر شدم جلد گیتاررو برداشتم مث اسکولا شروع کردم اهنگ خوندن*-* حالا من با یه قیافه ی جدی: یا منو ببر بخونتون یا بیا به خونه ی ما بلا خانوم چه نازه گوشاش خیلی درازه تو خر ترینی خر تر ترینی دسته خودت نیس اخ که به دل میبینی ... و دوتا از دخترا دهنشون باز مونده بود اومدن پیش ما بعد یکیشون گف تو دیگع کی هستی از بابای فاطمه هم خل تری خلاصه اینجوری بود که ما با فاطمه و فاطمه دوست شدیم خلاصه که پنج تایی شروع کردیم بحث کردن درباره سمپاد یه مد که رقیب ماعه مدرسه ی پسرونه ی کردیه بعد داداش فاطمه اونجاس ما هر چی میگفتیم فاطمه ربطش میداد به حامد داداشش بعد من یهو عصبی شدم خاستم بگم حامد بره تو سوراخ دماغم بابا یهو بلند گفتم حاااااممممددد سرمو اوردن بالا دیدم خانوم راستان ملقب به ننه بروسلی با یه مانتو صورتی وایساده و با تعجب نگامون میکنه منم دیدم وضعیت قهوه ایه متمایل به ابیه اومدم درستش کنم گفتم:حامد پهلانهههههه:/ بهله و یکساعت مثه اوسکلا دیش دیری دیرین میخوندیم خانم هم برگشت که بره یهو ما مثه کاملا هماهنگ : پیرهن صورتی دل منو بردی سکته دادی تو منو فاطی رو نخوردی نشون به اون نشون یادته مثه خل مارو تو یه نماز خونه نشوندی گفتی من میرم نمره تونو صفر میزارم صفر میزارم ....

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۴ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.
⁦

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.