یکی تعریف میکرد:
دوس دخترم منو بابامو تو خیابون دید، پرام ریخت!
نتونستم مسائلو تفکیک کنم دست بابامو گرفتم فرار کردیم تو یه کوچه خلوت؛
تا واستادیم فهمیدم چه گندی زدم.!
برگشتم بگم پدر من تسلیمم ک دیدم یه نخ سیگار روشن کرد، داد بهمو گفت عیب نداره بالاخره توی تهی مغزم خدا آفریده دیگه.