<p>
صبح بیدار شدم نشستم جای تلویزیون بابام با عصبانیت اومده داد میزنه سرم میگه : (( برو گمشو آشغال های تو حیاط رو جمع کن )) من هم خواب آلود بلند که شدم کنترل تلویزیون از دستم افتاد زمین یه دفعه دیدم بابام مثل یه کوه آتیش با عصبانیت اومد از دور به طرفم ؛ فریاد زدم :(( بخدا نفهمیدم بخدا نفهمیدم !!! از دستی نبود )) اما گوشش بدهکار نبـود شتــــــرق !!!! زد تو گوشم !!!! بعدش هم رفتم آشغال ها رو جمع کرد�
خداشاهده از دست این فک و فامیل چینی به جوش اومدم !!!!</p>