یه روز تو خونه بودم رفیقم بهم زنگ زد گفت داداش یکی میخواد دهنمو سرویس کنه اب طالبی دستته بزار زمین بیا دعوا منم بلند شدم یه شلوار کردی با یه کاپشن بادگیر سبز لجنی با دمپایی لا انگشتی پوشیدم راه افتادم وقتی رسیدم دیدم داره با یه بچه ریقو عینکی صحبت میکنه منم فاز گرفتم با زانو زدم تو صورت پسره افتاد زمین کف و خون بالا میوورد بعد یه نگاه ناصر ملک مطیعی وار به رفیقم کردم گفتم همش همین بود ?
گفت داداش گوه نخور شارژ گوشیم تموم شده بود داشتم ازش ساعت میپرسیدم طرف اونه که داره از ماشین میاد بیرون دیدم یه جاینت لول 5 وایساده داره نگام میکنه
منم در حالی که مخلوطی از پشم و عن داشت از تو پاچه شلوارم میریخت رو زمین فرار کردم. ولی خدایی ناهار مراسم عزاداری رفیقم خیلی خوب بود.دستشون درد نکنه.