*-*ɑʁιɑиɑє
من پله هایی از جنس سنگ را با پاهای خسته ام طی نمود�
و به اتاقی پر از ناگفته ها رسید�
و به دری که رو به اتاق تفکر باز میشد رسیدم و چنگ بر دستگیره اش نهاد�
و در اتاق را گشودم و خود از جامه بی جامه کرد�
و بنشستم بر لبه ی پرتگاهی که سوراخش همچو کهکشان راه شیری عمیق بود و خود را از فشار های کلیوی رها نمودم و باز گشتم در تخت�
داستان دشویی رفتن من ^_^