پ
پسری از قزوین ۹ سال پیش
جوک

اقا یه شب موقع خواب ننم گفت ساعتو بزار 9 صب پاشی درس بخونی (بعد امتحانات و بعدظهری بودیم)
خلاصه مام چون بری ننه احترام قائل بودیم گفتیم چشم (مدیونید اگه فکر کنید از کفگیر تو دستش ترسیدم )
اقا ساعت 9 زنگ خورد سریع از خواب پاشدم ساعتو نگا کردم
گفتم وای ننه ساعت نهکه دیرم شد الان رام نمیدن همینطور که داشتم گریه میکردمو لباس میپوشیدم یهو یه چیز اهنی خورد تو سرم و بیهوش شدم بهشو اومدم ساعت یازده بود تا دواره خواستم بگری�
یهو ننه با کفگیر خوابوند تو سصورتم و گفت دسته گلنگ مگه بعدظهری نیستی تو مارو بیخواب کردی

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.